تبليغاتX
جـینگولــک

جـینگولــک

داره پیر میشه ... کمرش !!! پاهاش! هرشب میگه میای یه کم مشت و مالم بدی ؟

میگه همه ی بدنم کوفته س !!! آخه خیلی امروز کارم زیاد بود !

آخه ۱۵ ساله که کارم خیلی زیاده ! شایدم از همون اول همش کار کار کار !

یادمه ۵ یا ۶ ساله که بودم.. یه روز از فکر اینکه بابا و مامان پیر بشن و من اونوقت چیکار کنم ؟

گریه م گرفت !!!!!!! اون موقع تو دنیای بچه گی نفهمیدم که قراره  یکیشون یکی دوسال بعد بره و این

یکی بسوزه وبسازه و دم نزه! این یکی تو ۴۵ سالگی پیر بشه ! یادمه چن سال پیش انقدر جوون بود

که همه میگفتن اصن بهت نمیاد که اینا بچه هات باشن ..... هه !    انگار خواهرشونی!

به دوستش میگفت من همه چیو حروم دوتا بچه م کردم! همه ی زندگیم دلخوشیه اوناس !

نخوردم! نگشتم! نپوشیدم ! نخندیدم! کارای ...نکردم ! به امید سر و سامون گرفتنه اینا!

به امید اینکه یه چیزی بشن برا خودشون ....! اما الان که من بزرگ شدم بهش میگم اشتباه کردی

کاشکی توام میرفتی دنباله زندگیت ! اصن به توچه که ما چه گهی میخایم بشیم؟ چرا نرفتی ؟

 چرا سوختی ؟ چرا خودتو پیر کردی ؟ برا کی ؟ برا  دو تا احمق ؟

اما بعد ۱۵ سال !!!!

اون یکی که .... تو تمام دوران نوجوونیش انقدر اذیتت کرد که میخاستی نباشه! الانم دست کمی نداره

و هنوزم تقصه !!! اما تو بزرگی !  عشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــقی

هر دفعه کاراشو فراموش میکنی و میگی من که جیگر گوشمو نمیتونم بندازم بیرون !!!!!

درسته که نرفت و بخاطر چن تا واحد درسشو ادامه نداد و مدرک نگرفت اما خدار رو شکر

زندگیش خوبه! البته بخاطر دلخوشیای مامان خوبه! خودشه و زنش و نی نی شون و یه زندگیه معمولی

اما این یکی !!!!!

همینی که همه یه زمانی حسودی میکردن به هوش سرشارش و شیطنت هاش و شلوغ بازیاش!!! 

هی داره بد میاره ! تو جوونی داغونه! همش بغض داره اما صداش در نمیاد که تو نفهمی!

جلوی تو هنوزم شیطونیاشو داره ! نمیخاد دلت بگیره که بگی بچه م دلش گرفته تو تنهاییاش!

تو همین اتاقی که همیشه درشو می بنده تا تو نفهمی گریه میکنه و صدای آهنگو زیاد میکنه ! همش سراغه اونیو میگیره که میترسید از پیر شدنش ! می ترسید و گریه میکرد!

 الان از نبودنش گریه میکنه و نفرین میفرسته به خودش که چرا هست !  

آخ که چقدر کم آورده ! آخ که اگه یه سوم دردای بچه تو بفهمی سکته می کنی !

 کارش که شخمیه و بعد از چن ماه که توی هر شرکتی میمونه. بخاطر دانشگاش

خیلی راحت عذرشو میخان .... درسشم که ! ۵ ترم خوند و هیچی به هیچی و از صفر شروع کرد

اما . اما . تو همه ی این گیر و دارا و بد آوردنا ! از یه چیز این یکی خوشم اومد ...

- پشتکاره خوبی داره لامصب -    هرچی می رینه این دنیا بهش     

بازم میگه بی خیال از صفر شروع میکنم

میدونی چرا ؟ چون همونی که اون بالا بهت گفتم داره پیر میشه این شکلی بار آوردتش !

که تو هر بدبختی ای که داری یه کلمه بگو فقط و هیچی دیگه نگو :

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ آ خُـــــــــــــــدا . مــــــصّبتو شــــــکـــر ـــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

+ همه اینا مقدمه چینی بود برای اینکه بگم حقوقمو نمیدن و کارمم دیگه نمیخان!

+ یه بار دیگه دانشگاه قبولیدم! کاردانی به کارشناسی آزاد شهریار !

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم بهمن 1389 19:52 توسط مهسايي |


+ جینگولک یادت میاد دوسال پیش عروسیه داش پوریا بود ؟ انگار همین دیروز بود ! چقدر ذوق داشتم

الان دارم بیشتر ذوق میکنم چون نی نی شون هم بدنیا اومده

یه دخمله نازه توپولی (لــپوی عمه ) .......

الان چن روزه که بدنیا اومده !!!! بچه ها بهم میگن عمه خانوم! حسه پیری بهم دست میده

مامان میگه من چی بگم که همه تو آرایشگاه بهم میگن مامان بزرگ =))

وقتی نیگاش میکنم درصد امید به زندگیم میزنه بالا ! خیلی !


+تا حالا شده چن ساعت کنار یه نفر باشی، باهاش بری بیرون !!!

اما حس کنی هیچ حسی بهش نداری؟

فقط برای وقت تلف کردن ؟ آخ که خیلی پیش اومده !

آخه چرا جینگولک ؟ چرا باید بهترین روزای عمرم این شکلی حروم بشه ؟

اون تو توهمه خودشه

و فک میکنه که دوسش داری درصورتیکه خودت و خدای خودت میدونین که هیچ حسی نیس!!!!

قول میدم کم بشه ....... باشه ؟


+ تمام موارد یک سال اخیر یه چیزی کم داشتن !!! راست میگن که بی عیبش وجود  نداره!

شاید من سخت گیر شدم اما ......... دنبال اون کامله ام که هنوزم پیداش نکردم

صبره ایووووووووووب دارم بوخودا :)


+ یه شروع دوباره ..... یه حس قشنگ اما تکراری،،، یه حسی که از اخرش خبر داری اما خودتو گول میزنی .. خدا رحم کنه به جووووووونیم :)


+ چقدر زیباست بعد از سه ماه تو شرکت کار کردن همه به اونجاشونم حساب نکنن که حقوقتو ندادن

و ازت کار بکشن !!!!!!!!!!!! می خندیم ! خیلی

تمام این زیباییهای زندگی رو دایورت کردم رو یه جایی :((


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389 11:39 توسط مهسايي |


ازین نامهربونی ها ٍٍ دارررررررررررم از غُصه می میررررم ............. !!!!!


پ.ن: افسرده باباته! اگه من هستم هم شماها باعثش میشین!!!
پ.ن: بارونه ت خ م ی !!!! یه تصادف دو روزه گند زده به زندگیم! بازم شکرت که به من و فنچولک چیزی نشده!
پ.ن: آیا من شیرینی می باشم ؟ این چن نفر هم مگسانند گرد من ؟ الکی چ ی ز مالی می کنن اما هیچ گهی نیستنن خدایی !!!!

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان 1389 15:31 توسط مهسايي


+ جینگولکم سلام ...... من این مدلی نوشتنو دوست دارم توت ..... کسی اعتراض داره بگو نیاد و نخوندت

من حرفه خیلیا رو نمیفهمم اون بیرون و تو این مجازیه زهرماری

میگم زهرماری چون هیشکی اینجام نمیفهمه منو ... عوضه اینکه بگین این چن ماهه چه گهی میخولدم اومدین میگین که مهسا تو آدم نمیشی

اصنشم همینی که هس


+ دلم برای خیلی از دلتنگیام تنگ شده که بهشون نخاهم رسید.

+ میام ... هستم... اما اون جینگوله سابق نیستم

+ میخام باشم .... میخام بنویسم ... اما فایده ش چیه ؟ همش میگم این نیز بگذرد.........

+به همه بی اعتماد باش جینگول ! چن داری چوبه اعتماد کردناتو میخوری ...

+میان و میگن من و تو فقط! تو ماله منی و منم باید ماله تو باشم! شاید یه جور اجبار !

بعد چن روز میذاریشششش رو سرت و گنده ش میکنی این هوا:) یارو چُس کنشو میزنه به برق و

کمرنگ میشه و تو میخای که بره و اونم میره ( این است زندگی)

+ من شیطونم خیلی خیلی.تابستون و اون موقعا خیلی کارا کردم که بالاسری میدونه و میبخشه و ...

+ کاشکی اونیکه میخام بودی کاشکی میذاشتی که باشم کاشکی گه بازی در نمیاوردی .جینگولک زندگیمو

با دروغ به گ . ا میده و میگه تو بدی ... میگه خدا بهت رحم کنه ! اما خدا به اون رحم کنه که دله

جینگولشو شیکوند و به .... داد ... (این شکست عشقی نیستا)



پ.ن: یه ماه دیگه کنکور کاردانی به کارشناسی آزاد. دعام کنین! تست نمیزنم چن همش شرکتم و دانشگاه و کلاس زبان ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389 12:1 توسط مهسايي |


 + خیلی چیزا عوض شده جینگولک :( همه رو میدونی خیلی بهتر از مهسا جینگول


+ چن ماهه ننوشتم ....... خیلی اتفاقا افتاده .... بد و خوب


+ اون عوضی هم رفت ... شاید تقصیر من بود اما ... شاید نباید به مامان جینگول میگفتم ... خدا خواست عب نداره !!! بعده سه ماه عینه سگ پشیمون شد، اما فایده نداشت!!!!


+ دیگه دلمو قفل میکنم .... تمام سال 89 رو تنها بودم جانه جینگول ...

بگذریم از اینکه یه چن تا گرگ اومدن سر راهم اما من خام نشدم ...


+ بهترین دوستم، آجیم، همه ی زندگیم ... منو به خیار فروخت !

خودش و مادرش هرچی خواستن بارم کردن و رفت ،

اونم از زندگیم رفت ... بخاطره یه سوء تفاهم چرند . خدایا دیگه به کی اعتماد کنم ؟


+ سال خوبیو شروع نکردم اصن ، بالاسری رحم کن ... همش دکتر و دندونپزشکی و اینا :))

+ دو ماهه تو یه شرکت خوب نزدیک خونه استخدام شدم،،، خدا رو شککککککککر N  تا :)

+ بعد رفتنه اون زخم بدی خورد تو دلم ... مث عکسه جینگولک این گوشه ... 

+ اووووووف،،، امتحاناتمم داره شروع میشه بدفرم،  وضعیت خونه هم که شخمی شَخَیُلیه

+ چه بگیر بگیریه اون بیرون، بچه ها خیلی مواظب باشین، این کاکُلیا ارزش ندارنا جونه حاجی


پ.ن: بچه ها نتم تو خونه قطعه بخاطره بنایی و بازسازیه خونه،

الانم از شرکت آپ میکنم،، تا چن روز دیگه اکتیو میشم .. مث همیشه ... دوستتون دارم،

پ.ن: مرسی از خصوصیات ....

+ نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389 11:37 توسط مهسايي |


+ روزای بدی نیس جینگولکم ... از وقتی مامان همه چیو میدونه ! دلم آروم گرفته! اما یه وقتایی یه کم غُر میزنه

که منم این گوشم دره و اون یکی دروازه ....


+ محرم امسال، زود گذشت، کم و بیش بد گذشت، دلم نمیخاس خیلی اتفاقا بیفته که افتاد!

چی میشد اگه یه جوره دیگه میشد......... این یکی هم مهم نیس! رفت تو خاطرات .. هِه


+ دو هفته ی دیگه امتحانا، 6 تا امتحان پشت هم ،،، منم که هر وقت به مامان میگم بدم میاد از این شرکت...

میگه تحمل کن تا بعده امتحانات یه کاره بهتر گیر بیاری با بیمه .... نمیدونی چه عزایی میگیرم روزای فرد که میخوام برم شرکت .. ترافیکه زیاد و غرای مرتیکه ی مدیرعامل و کاره مزخرف و ....

تا حالا هیچ وقت به این اندازه از کار کردن اونم تو یه همچین شرکتی متنفر نشده بودم!


+ برای بار دوم آیدیم هک شد! خیلی ساده ام جینگولک ....... به هر خری اعتماد میکنم

اینترنت که از نونه شب واجب تر نیس !!!!! نوش جونت اَن آقای هَکِر ... فقط بیا و بگو چی بهت رسید با بدست آوردنه آیدی یاهوی من :)


تازشم همه ی زندگیم اینجاس که هیچ وقت از دستش نمیدم ... مطمئنم که جینگولکم برام می مونه


+ میخاستم یه پسته اختصاصی براش بنویسم:(

بعده دو سال مشکوک نوشتن میخاستم این یکی قضیه رو باز کنم

مث اون بیرون که دیگه همه می دونن ... حتی خودشم خیلی وقتا از کارام تعجب می کنه!!!

بهم اعتماد داره منم بهش دارم ...... نباید کاری کنم که خدایی نکرده یه درصد ازم بدش بیاد

روزای قشنگیه،،نگیر ازم بالاسری.اگه هم گرفتی و قسمت بود،یه کاری کن همه خاطره هاش پاک شه

من طاقت ندارما ... این بار خدایی راس میگم ... فکرشم عذابم میده ...


فک کن جینگوله سَنگ داره اینا رو میگه .. خنده داره اما دردآور ... حتی عجیب !!! برای خودم و خیلیا


+ کاش میشد بدست بیارمش... اگه از دست بدمش میام و همه ی اینا رو پاک میکنم

همیشه خاطراتو از ذهنم پاک میکنم چه خوب چه بد. نمیخام جینگولکم هم نگهشون داره...میفهمی بالاسری؟


پ.ن: جینگولک نوشتم اینا رو که دلم آروم بگیره ....... وگرنه تو که میدونی هر چی بالاسری بخاد همون میشه

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388 21:48 توسط مهسايي |


تو تمام این 21 سال تاحالا پیش نیومده بود که مامان  چیزایه تو دلیه دخترشو بدونه ...

اون شب ! بی مقدمه... از خودش گفت ! تمامه تو دلیاشو ریخت بیرون برا دُخترش

وای که چه شبی بود! چه چیزایی شنیدم . انقدر گفت که چشام ورغلمبیده شده بود این هوا

بعده گفتنه همه حرفای این چن سال ،،،  خیلی آروم گرفت

خواست که بشنوه! خواست که من بگم

منم زیره بار نمی رفتم ... اما مجبورم کرد ! قسمم داد

گفتم ..... همه چیو

گریه م گرفته بود... بغض داشتم! اما با زدنه این حرفا آروم شدم. اون موقع به هیچی فکر نکردم،

 با خودم گفتم چه دوستی بهتره از مامان جینگول ... بهش اعتماد کردم، برای اولین بار ...

 خیلی میترسم! یعنی چی میشه ؟  نمیخام بهش فکر کنم

اون شب! استرس تمامه وجوده جینگولو گرفت ! ریسکه بزرگیه!

 بالاسری بذار این خوبا ادامه داشته باشه... خو ؟بذا یه کم بخوشیم... میدونم زودگذره اما ... ! مامان هم دلش میخواد... قول میدم زیاد نشه ... قوله مردونه اصن هرچی!

بخاطره دله اون ...  یعنی دله ش باهامه ؟ فکر کنم آره.... یعنی می مونه ؟ یعنی ...........

لامصب حسه غریبیه (ای بسوزه پدرت)

 

یه وقتایی فک میکنم اگه مامان تو ازدواجش دقت میکرد بابا الان بود

خیلی خودخواهم نه ؟  شاید یه بابای دیگه بود ....  اما اونیکه من میخام نبود... در هر صورت نبود!

 اصن چرا باید می بود! وای اگه بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود چه دُنیایی بود ...

(هُ ... حاجی! من بچه طلاق نیستما !)

 

امروز از ظهر زیره بارون بودم... یاده بارونای پارسال افتادم... منتها فرقش این بود که اون موقع قدم میزدم اما امسال با فنچولکم بودم. با چن تا آهنگه دهه ی 50 ای... !!!!

 

چن تا دوستو دیدم امشب. توی فرحزاد .... بعده چن ماه فک کردم برا چن نفری هنوز با اهمیت هستم...

بچه ها جینگول صدام میکنن وسطه اونهمه آدم ... خودم خنده م گرفت ... چه برسه به آدما =))

یه کم فک کردم به جینگول بودنم !

دیدم دیگه کم کم داره از من میگذره این افکار، داره حسه جینگولیزمیم پرپر میشه

شخصیتای خیالی ای که ۳ ساله دارن باهام زندگی میکنن هم دارن تنهام میذارن.کسی میدونه چرا؟؟؟

 

پ.ن: تو روحه هر کی که بگه من یه جینگوله غمگین شدم میخام بشم قدیمیه! حداقل اینجا!

من می توانم (100 بار مینویسم تا بشه )

پ.ن: میخام دیر دیر آپ کنم تا براتون عزیز شم، از قدیم گفتن دوری و دوستی:x شوخی کردم! دلتنگتونم نافرم!

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 0:16 توسط مهسايي |


+ دیووونهمی دونه !!! می میررررم اگه نباشه !!!!! :0( میتـــــرسم:( یه روزی! احساسم از هم بپاشه!


+ میترسیدم از منت! گذاشت! گفت اگه نبودی الان من اونجا دیگه نمی رفتم و سختی تحمل نمیکردم!

تو چشام زُل زد و گفت عذاب وجدان بگیر! تو دیگه بزرگ شدی همه چیو باید بفهمی

فک میکنه بچه که بودم نمی فهمیدم ! یه جالبه مسخره ی دیگه ..... دهنم یه متر واز مونده بود

تو هم یکی مث همه !!!!


+ بهش گفتم دلم ازت شکست !  تنها دلیله زندگیم    .....   باورش نمیشه هاNEvEr MiNDzJg :D


+ بچرخ روزگار ! بچرخ ! اصن اگه نچرخی خودم گیریس میمالم لای لاستیکات!

دٍ لامصب تُن تُن بچرخ که دیگه دارم کم میارم!(میخوام اعتراف کنم ... که من دارم کم میارررم)

 بدو زود میخام برسم به مقصد ! مگه با تو نیستم عوضی ؟


+ یه آویزوونه دیگه ...

 آتیشش تنده !!! میگه:  از تنهایی خسته س!  کِز کرده گوشه خونه .... =))


میگم : بچه س !!!!! خَره ! نفهمه ! عروسک میخاد!  شایدم یه مامانخب بره سره کوچه بخره! 

یکی خوشگل تر از من ......!  می خندیم ! خیلی :))  


حاجیتون شده حَلاله مشکلاته همه =)) حتی با ازدواج ...!!!


پ.ن: روزای ت خ م ی و مسخره پشته سر هم میان و میرن و میخندم و میگم تُف 

پ.ن: روزای زوج دانشگاه، روزای فرد : هه !!! یه کاره شُخماتیکه مزخرفه چندشه کم درآمد:)

میدونی چرا؟ چون تنها دلیله زندگی گیر نده که زودتر برو همونجایی که یه روزی میری...

چون نگه که خاک تو سرت که بهش گفتی نه ! مگه چه مرگش بود ...!!! کاره رو به همه ی اینا ترجیح میدم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 22:25 توسط مهسايي |


+ نمیخای بیام ببینمت ؟ نمیخای باشم پیشت؟ نمیخای  بیام ببوسمت و به حاله زارم گریه کنم؟ 

چرا نمیذاری؟میدونی داره چن سال میشه که ندیدمت؟ میدونی دلم میخاد که کنارت باشم و باهات درد دل کنم؟

میدونم میدونی اما چرا توجهی نمیکنی؟ انقدر داغونم امشب که نگو...

انقدر دلتنگتم که نگو :( کاش بودم و می گفتم از خیلی چیزایی که به عزیزامم نمیتونم بگم ...

هی آقاهه!!!! جینگول حرف داره باهات اما مهم نیس تو هم نشنو بگذر

ازت شاکیم که نمیخای منو ببینی اما بازم مرامتو عشقه :x  تولدت مبارک رفیقه بچه گیام 8/8/88


+ یادم میاد 84/8/8 بود ......... جینگول پیش دانشگاهی بود ،،، به یه دوست یه قولی داد !!!

قول داد که 4 ساله دیگه ،،،، یه همچین شبی...!!! یه اتفاقه جالبه عجیب اما قشنگ ....

نشد که بشه، یعنی مهسا نذاشت که بشه ! اینم میره تو خاطرات ، مهم نیس


+ چقدر خاطره، چقدر تجربه، تا کی همه چی قشنگ باشه و بعدش ضده حال، اصن برا چی زنده ایم

من به خاکستر نشینی عادتی دیرینه دارم


+ وای، جینگولک باورت میشه بعده اینهمه مدت همه چی بریزه به هم ؟

جینگولک من به کسی دروغ نگفتم ... تو شاهدی!

جینگولک دلم سوخت برا دله ساده ی خودم!

جینگولک همه چی داش خوب پیش میرفت، عینه فیلما و کتابای رمان!

جینگولک خوب شد که نشد نه؟ اگه بعدا مدلش عوض میشد چی میشد؟

جینگولک یعنی بازم میشه این جوری بشه؟ !!! اگه میشه بذا یه جور بهتر بشه!

این بازی هم تموم شد، نقطه سره خط



+ شبا خیلی بهت احتیاج دارم، میخام لمست کنم، میخام کنارم باشی و .....!!!!

بالاسری، ازون بالا بندازش پایین

اون که نامرد نبود،

شاید اونم بعده 14 سال دلش هوای اون دختر بچه ی معصومو کرده باشه،،،، !!!!

خیلی دلتنگتم ، نمیتونم به کسی بگم! کاشکی برگردم به اون سالا یا تو الان بیای پیشم،

جونه بچه ت یا منو ببر یا خودت بیا ! میدونم که نمیشه، پس دیگه بهت فکرم نمیکنم!


+ بخاطره کلاسای اجباریه سه روز تو هفته ی دانشگاه کارمو از دست دادم ! بعده سه سال.......



پ.ن: جینگولک شرمنده تم برا این پست های شخمیه این چن ماهه اخیر، چیزیم نیس جانه جینگول! میخام وقتی میام اینجا باهات درد و دل کنم، اون بیرون دق کردم انقدر به کسی نگفتم! به جانه مهسا با دنیا عوضت نمیکنم ، انقدر که تو تو تنهاییام کنارمی هیشکی نیس!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388 22:30 توسط مهسايي |


LeO  منو به يه بازي دعوت كرده :


بازی اینجوریه که شخص بازی کن بايد کسی که دعوتش کرده + 7 الی هر چند نفر از دوستاشو که لینک داره بهشون یا کلا زیاد دید و بازدید بلاگی دارن رو وصف کنه !

حالا این وصف اين طوريه که باید هر چیزی که از فرد تو ذهنش می یاد رو بگه ، چه واقعی باشه چه نه !

[کسانی که توصیف شدن حتما به بازی دعوت اند+ هر کس دعوت شد !!]

و اینکه فرد وصف شده در صورت تمایل می تونه اشتباهات رو اصلاح کنه !!

خب ديگه بريم سراغ بازي :

 LeO: كم مينويسه، يه وقتايي كامنتايي كه براش ميذارم از متنه پُست هاش بيشتره D: اما نوشته هاش تاثير گذاره، يه وقتايي از خودش، يه وقتايي از جامعه .........!


NeO (گل سرخ مبسوط): يه پسر كه با هيچ كس و هيچ چيز رودربايسي نداره و حرفه دلشو راحت ميزنه! عاشقه اين جسارتشم!


LoCo (من گناهكار نيستم): يه دختر قدبلند خوشگل و فوق العاده مهربون! دلنوشته هاش تو دل برو! (فك كنين يه درصد من نديده باشمش)


خورشيد خانوم: يه دختر 15 ساله ي لاغر كه معصوميت تو چشاش برق ميزنه! با اين سنه كمش انقدر خوب مينويسه كه يه وقتايي به نوشته ها و افكارش حسوديم ميشه!


الهام (سكوت مرداب): يه دختره خوب كه بينه كار و درسش خوب رابطه اي ايجاد كرده! حسه پرواز تو وجودشه هميشه ! دلش پاكه و بزرگ مث دريا!


ماري (آرامتر از نبض مرده): دختري كه نوشته هاش دلمو مي گيرونه، حسه باريدن بهم ميده، اما صداش بهم آرامش ميده و اعتماد به نفس ، آجي بزرگه ي جينگولكه


سام (شبح): از روز اولي كه اومد بلاگفا ميشناسمش! اندونيش يه وقتايي رو اعصابمه :( هميشه مث يه خواهر بزرگتر هواشو داشتم خودش نخواست....يه جورايي مث جينگوله، يه روز خوب! يه روز خراب! راجبه اين اواخرش هيچي نميتونم بگم ، فقط سكوووووووووت :(


بهار (خيانتكار): يه دختره جوونه شاد و پر جنب و جوش، فكر ميكنم موهاش بلند باشه، دست به قلمش در هر زمينه اي حرف نداره ... اگه يكي از دوستاي دانشگاهش بودم با هم شيطوني ميكرديم...


ابول (مزاحم): يه بچه خر خونه به تمام معنا،،، اما در عينه حال وقتي دو نفر دور و برش مي بينه شيطونيش گل ميكنه ،،، عاشق استاد آزاريه ، اما فك مي كنم يه كم ماماني باشه !


آدم نــ ـ ــــــمـ ا : يه وقتايي تو تنهاييام، ميرم تو وبلاگش و مي خونم و مي خونم! درسته زياد سر در نميارم، اما بعضي تفاله هاش آرومم ميكنه! يه موجوده پيچيده در مورد اسم، سن، و شخصيت كليش ! خيلي سخت ميشه فهميدش!


امير مُطلبي (روزگار والیوم): خوب شناختمش اما بازم برام پیچیده س! نوشته های درنهایته پیچیدگی و غلمبه سلمبگی:( به آدم حال میده :)) يه حاله تو مخي ! يه جورايي فقط دنباله جنجاله.... ميتونه يه جامعه شناسه خوب بشه! شايدم يه موزيسين خوب :)


شهيار كبيري (تيمارستان خيلي خصوصي من): صاحابه ديوونه خونه س كه وقتي ميري تو بلاگش حسه ديوونگيت فوران ميكنه و به اوج ميرسه ! يه پسره قد بلند كه اگه مخش در زمينه مثبت كار بكنه انيشتين ميشه!

مهيار (يه وبلاگ تخمي): از اون اولاي وبلاگ نويسي با نوشته هاش حال كردم، يه شخصيته كاملا واقعي كه نوشته هاي مجازيش انقدر قشنگه كه باهاشون تو دنياي واقعي زندگي ميكني، مياد و ميره اما اين بار ! رفتنش هميشگي شد!!!‌ كاش برگرده :(


 

پ.ن: اينا همه نظره شخصيه منه تو اين يه سال و اندي وبلاگ نويسي، اگه مخالفين اعلام كنين!

پ.ن:فك نميكردم انقدر دوسته خوب و هميشگي داشته باشم،‌بعضيا هم هستن كه هيچ توصيفه نوشتني تو مخم نيومد، لطفا ناراحت نشين از دستم....... باشه ؟ !! ؟

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388 11:0 توسط مهسايي |


 + امشب شبه تولدمه ، 21 سالم شد....یه سر به آرشیو :

 

4 مهر 87

هه، چی بودی چی شدی دختر!!!! بزرگ شدی، پیرشدی، پیرت کردن،

حسه جینگولیزمیت دیگه داره می میره! داره له میشه بدست خودت و بقیه و خدای خودت شاهده همه ی ایناس......

 

+ اون داره میاد اینجا ،

جینگولک اون الان تو راهه ، داره میاد خونه مون ! قیافه م خیلی خسته س! حس ندارم لباسامو عوض کنم !

 داره میاد که با مامان حرف بزنه

شایدم مامان با اون...

میخواد بیاد و بهش بگم که همه چی تمومه دیگه برو تو رو خدا برو !

میخوام بگم که خسته شدم ، یه ساله دارم میشنوم یه ساله دارم میگم، یه ساله دارم اعتراض میکنم به اومدنت تو زندگیم و درست کردنه زندگیه خیالیت تو آینده با من، اما تو حالیت نیس، مامان هم شاید...

بیا و بشنو و برو، دلم برا خودت و خودم خیلی میسوزه!

میگی یه فرصت دیگه؟ تا کی ؟ تا کجا؟ من و تو تیکه ی هم نیستیم انقدر سعی نکن بچسبیم به هم ...

+ جانه جینگول فک نکنین من دختره غمگینی اما، به خدا دسته خودم نیس،

 تازگیا با این مدلی نوشتنم آروم میشم .... !

کمکم کنین برگردم به قبل ! اما میدونم تا خودم نخوام نمیشه ، خوب میدونم ،

 

+ فنچولکم  هفته ی پیش داغان شد...

من و دوست جونمو وسطه اتوبانه امام علی پیاده گذاشت و با جرثقیل تا خونه آوردیمش، چه شبه بدی بود اون شب، الان خوب شده خدا رو شکر، اونم یه کم جوش آورده بود! مث صاحابش

 

+  انتخاب واحده دانشگاه انجام شد، 3 روز تو هفته از صبح تا شب کلاس،

 اونم برای 17 واحد فقط، بیشتر ارائه نمیدن چون ترم بالایی نداریم!

 

مسخره س و جالب اما دارم کارمو از دست میدم، کارمو خیلی دوست دارم اما چاره ای نیس !!!!

شاید یکی دوماهی بعده سه سال کارکردنه مداوم به خودم استراحت بدم، به مغزم! به دلم.

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388 14:9 توسط مهسايي |


+ديگه دارم كم ميارم عوضي !!!

يه مدت عنده اميدواري ... چن روز بعد ...... سگ شدن و خسته شدن از زندگي

چن ديقه بعدش، با يه كلمه ي شما رو به خير و مارو به سلامت گند ميزني به همه ي چيزاي خوشگل

چرا اول زود قضاوت مي كني بعد پشيمون ميشي و ميگي ببخشيد! من اشتباه كردم ؟

چرا اين شكلي فكر ميكني..

 يه وقتايي ، تو سختيا ، دوست دارم يكي كنارم باشه و دركم كنه ! توقعه زياديه آخه ؟!!


+50  ديقه مكالمه ي تلفني توي خيابون! شب! بدونه توجه به اطراف!

بغضه زياد!اين بار برا دله ساده ي اون ...

حرفاي منطقيه جينگول، بي منطقيه طرف،‌ نميخاد بكشه كنار!

بهش گفتم من بيشتر دارم عذاب مي كشم ! گفتم تو فقط خودتو مي بيني !!!!

ميگه ميخوام بمونم ! با اينكه 99 درصد شد صد تا .... ! آخه لامصب اين عشقه يه طرفه س ...

جينگولك خودش عذاب ميكشه ،،، اصن به من چه ... به جهنننننننننم :(

دلم مي سوزه براي خودم! كاش جاي اين يه نفر ديگه اي بود....

 خدايا، چرا مامان راه نمياد ؟ يه كم درك ... يه كم ... ! همين فقط ! بابا من كه چيزي نخواستم :(


+ امشب شبه قدره ! يادمه پارسال  تا صبح هزار بار گفتم گُه خوردم و آدم ميشم ، هه !

يه نيگا كه ميكنم مي بينم هيچ تغييري نكردم

بدتر هم شدم! امشب ميخوام بخوابم كه نگم گُه خوردم و بشم بدتر از ساله قبل !

نميخام شرمنده ت شم بالاسري ! روم سياه ... (التماسه دعا براي يه جينگول )


+ داداشم هميشه ميگه ، شهريور ماهه خوبي نيس! آخه چن سال پيش شدن دوتا !!!

27 شهريور نحس ترين روزه زندگيه يه جينگول :(

جينگولك منو ياده چيزايي كه ندارم ننداز! 

هر ثانيه كه از عمرم ميگذره بيشتر نبودشو حس مي كنم ...


+ از در و ديوار مي باره برا حاجيت ! اين هكر ديگه از كجا پيداش شد آخه ؟

چرا من انقدر ساده ام و به همه اعتماد مي كنم ؟ !!




پ.ن : يه نصيحت ! لطفا گوسفند نباشيد !!! ( تازگيا با خيلي از اين گوسفنداي آدم نما طرفم )

http://e.imagehost.org/0583/f1.png http://e.imagehost.org/0910/m1.png

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 11:46 توسط مهسايي |


با این نوشته حال کردم ! عاشق پیشه نیستم و تا حالا عاشق نشدم ! اما اینو دوست دارم! جانه بچه ت یا نخون ! یا اگه میخونی کامل بخووووون !     

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده.

 داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو.

مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟!

علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند.

 علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم.

 هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات.

 دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ....

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده  ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند.

 

 پ.ن:يكي به من بگه كي بدبخت شد آخره اين داستان!

پ.ن: به بالاسري اين روزا احتياج دارم! دلتنگشم! نميخام با روزه برم سراغش! همين ...

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 11:46 توسط مهسايي |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

بازی روزگار را نمی فهمم؛
من تو را دوست دارم
تو دیگری را
دیگری مرا
و همه در آخر تنهائیم . . .

_________________________

تو یه دستش یه قلبه؛ تو دست دیگه ش یه خنجر؛ روی سینش
یه جای زخم هست،چیکه چیکه های خونم نشون میده که زخمش تازس.ولی اینکه هنوز سرپا ایستاده و زانوهاش رو زمین نیست میگه که چقدر قویه و با این بادا نمی لرزه ...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

پروفایل مهساجینگول
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

بهمن 1389

دی 1389
آبان 1389
مهر 1389
خرداد 1389
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387


آرشیو موضوعی

دل نوشته ها
یک تجربه
دوتایی ها
جینگولیات
دیوونه خونه
دخترونه پسرونه
جينگول و تنهايياش


پیوندها

سكـــوت مُــرداب
LoCo
نئـــو
واليـــوم
پسرک عاشق
آدم نمــــ ــ ـ ـا
خورشيد خانوووم
دختر دستفروش مترو
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin