تبليغاتX
جـینگولــک

جـینگولــک

+ نمیخای بیام ببینمت ؟ نمیخای باشم پیشت؟ نمیخای  بیام ببوسمت و به حاله زارم گریه کنم؟ 

چرا نمیذاری؟میدونی داره چن سال میشه که ندیدمت؟ میدونی دلم میخاد که کنارت باشم و باهات درد دل کنم؟

میدونم میدونی اما چرا توجهی نمیکنی؟ انقدر داغونم امشب که نگو...

انقدر دلتنگتم که نگو :( کاش بودم و می گفتم از خیلی چیزایی که به عزیزامم نمیتونم بگم ...

هی آقاهه!!!! جینگول حرف داره باهات اما مهم نیس تو هم نشنو بگذر

ازت شاکیم که نمیخای منو ببینی اما بازم مرامتو عشقه :x  تولدت مبارک رفیقه بچه گیام 8/8/88


+ یادم میاد 84/8/8 بود ......... جینگول پیش دانشگاهی بود ،،، به یه دوست یه قولی داد !!!

قول داد که 4 ساله دیگه ،،،، یه همچین شبی...!!! یه اتفاقه جالبه عجیب اما قشنگ ....

نشد که بشه، یعنی مهسا نذاشت که بشه ! اینم میره تو خاطرات ، مهم نیس


+ چقدر خاطره، چقدر تجربه، تا کی همه چی قشنگ باشه و بعدش ضده حال، اصن برا چی زنده ایم

من به خاکستر نشینی عادتی دیرینه دارم


+ وای، جینگولک باورت میشه بعده اینهمه مدت همه چی بریزه به هم ؟

جینگولک من به کسی دروغ نگفتم ... تو شاهدی!

جینگولک دلم سوخت برا دله ساده ی خودم!

جینگولک همه چی داش خوب پیش میرفت، عینه فیلما و کتابای رمان!

جینگولک خوب شد که نشد نه؟ اگه بعدا مدلش عوض میشد چی میشد؟

جینگولک یعنی بازم میشه این جوری بشه؟ !!! اگه میشه بذا یه جور بهتر بشه!

این بازی هم تموم شد، نقطه سره خط



+ شبا خیلی بهت احتیاج دارم، میخام لمست کنم، میخام کنارم باشی و .....!!!!

بالاسری، ازون بالا بندازش پایین

اون که نامرد نبود،

شاید اونم بعده 14 سال دلش هوای اون دختر بچه ی معصومو کرده باشه،،،، !!!!

خیلی دلتنگتم ، نمیتونم به کسی بگم! کاشکی برگردم به اون سالا یا تو الان بیای پیشم،

جونه بچه ت یا منو ببر یا خودت بیا ! میدونم که نمیشه، پس دیگه بهت فکرم نمیکنم!


+ بخاطره کلاسای اجباریه سه روز تو هفته ی دانشگاه کارمو از دست دادم ! بعده سه سال.......



پ.ن: جینگولک شرمنده تم برا این پست های شخمیه این چن ماهه اخیر، چیزیم نیس جانه جینگول! میخام وقتی میام اینجا باهات درد و دل کنم، اون بیرون دق کردم انقدر به کسی نگفتم! به جانه مهسا با دنیا عوضت نمیکنم ، انقدر که تو تو تنهاییام کنارمی هیشکی نیس!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388 22:30 توسط مهسايي |


LeO  منو به يه بازي دعوت كرده :


بازی اینجوریه که شخص بازی کن بايد کسی که دعوتش کرده + 7 الی هر چند نفر از دوستاشو که لینک داره بهشون یا کلا زیاد دید و بازدید بلاگی دارن رو وصف کنه !

حالا این وصف اين طوريه که باید هر چیزی که از فرد تو ذهنش می یاد رو بگه ، چه واقعی باشه چه نه !

[کسانی که توصیف شدن حتما به بازی دعوت اند+ هر کس دعوت شد !!]

و اینکه فرد وصف شده در صورت تمایل می تونه اشتباهات رو اصلاح کنه !!

خب ديگه بريم سراغ بازي :

 LeO: كم مينويسه، يه وقتايي كامنتايي كه براش ميذارم از متنه پُست هاش بيشتره D: اما نوشته هاش تاثير گذاره، يه وقتايي از خودش، يه وقتايي از جامعه .........!


NeO (گل سرخ مبسوط): يه پسر كه با هيچ كس و هيچ چيز رودربايسي نداره و حرفه دلشو راحت ميزنه! عاشقه اين جسارتشم!


LoCo (من گناهكار نيستم): يه دختر قدبلند خوشگل و فوق العاده مهربون! دلنوشته هاش تو دل برو! (فك كنين يه درصد من نديده باشمش)


خورشيد خانوم: يه دختر 15 ساله ي لاغر كه معصوميت تو چشاش برق ميزنه! با اين سنه كمش انقدر خوب مينويسه كه يه وقتايي به نوشته ها و افكارش حسوديم ميشه!


الهام (سكوت مرداب): يه دختره خوب كه بينه كار و درسش خوب رابطه اي ايجاد كرده! حسه پرواز تو وجودشه هميشه ! دلش پاكه و بزرگ مث دريا!


ماري (آرامتر از نبض مرده): دختري كه نوشته هاش دلمو مي گيرونه، حسه باريدن بهم ميده، اما صداش بهم آرامش ميده و اعتماد به نفس ، آجي بزرگه ي جينگولكه


سام (شبح): از روز اولي كه اومد بلاگفا ميشناسمش! اندونيش يه وقتايي رو اعصابمه :( هميشه مث يه خواهر بزرگتر هواشو داشتم خودش نخواست....يه جورايي مث جينگوله، يه روز خوب! يه روز خراب! راجبه اين اواخرش هيچي نميتونم بگم ، فقط سكوووووووووت :(


بهار (خيانتكار): يه دختره جوونه شاد و پر جنب و جوش، فكر ميكنم موهاش بلند باشه، دست به قلمش در هر زمينه اي حرف نداره ... اگه يكي از دوستاي دانشگاهش بودم با هم شيطوني ميكرديم...


ابول (مزاحم): يه بچه خر خونه به تمام معنا،،، اما در عينه حال وقتي دو نفر دور و برش مي بينه شيطونيش گل ميكنه ،،، عاشق استاد آزاريه ، اما فك مي كنم يه كم ماماني باشه !


آدم نــ ـ ــــــمـ ا : يه وقتايي تو تنهاييام، ميرم تو وبلاگش و مي خونم و مي خونم! درسته زياد سر در نميارم، اما بعضي تفاله هاش آرومم ميكنه! يه موجوده پيچيده در مورد اسم، سن، و شخصيت كليش ! خيلي سخت ميشه فهميدش!


امير مُطلبي (روزگار والیوم): خوب شناختمش اما بازم برام پیچیده س! نوشته های درنهایته پیچیدگی و غلمبه سلمبگی:( به آدم حال میده :)) يه حاله تو مخي ! يه جورايي فقط دنباله جنجاله.... ميتونه يه جامعه شناسه خوب بشه! شايدم يه موزيسين خوب :)


شهيار كبيري (تيمارستان خيلي خصوصي من): صاحابه ديوونه خونه س كه وقتي ميري تو بلاگش حسه ديوونگيت فوران ميكنه و به اوج ميرسه ! يه پسره قد بلند كه اگه مخش در زمينه مثبت كار بكنه انيشتين ميشه!

مهيار (يه وبلاگ تخمي): از اون اولاي وبلاگ نويسي با نوشته هاش حال كردم، يه شخصيته كاملا واقعي كه نوشته هاي مجازيش انقدر قشنگه كه باهاشون تو دنياي واقعي زندگي ميكني، مياد و ميره اما اين بار ! رفتنش هميشگي شد!!!‌ كاش برگرده :(


 

پ.ن: اينا همه نظره شخصيه منه تو اين يه سال و اندي وبلاگ نويسي، اگه مخالفين اعلام كنين!

پ.ن:فك نميكردم انقدر دوسته خوب و هميشگي داشته باشم،‌بعضيا هم هستن كه هيچ توصيفه نوشتني تو مخم نيومد، لطفا ناراحت نشين از دستم....... باشه ؟ !! ؟

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388 11:0 توسط مهسايي |


 + امشب شبه تولدمه ، 21 سالم شد....یه سر به آرشیو :

 

4 مهر 87

هه، چی بودی چی شدی دختر!!!! بزرگ شدی، پیرشدی، پیرت کردن،

حسه جینگولیزمیت دیگه داره می میره! داره له میشه بدست خودت و بقیه و خدای خودت شاهده همه ی ایناس......

 

+ اون داره میاد اینجا ،

جینگولک اون الان تو راهه ، داره میاد خونه مون ! قیافه م خیلی خسته س! حس ندارم لباسامو عوض کنم !

 داره میاد که با مامان حرف بزنه

شایدم مامان با اون...

میخواد بیاد و بهش بگم که همه چی تمومه دیگه برو تو رو خدا برو !

میخوام بگم که خسته شدم ، یه ساله دارم میشنوم یه ساله دارم میگم، یه ساله دارم اعتراض میکنم به اومدنت تو زندگیم و درست کردنه زندگیه خیالیت تو آینده با من، اما تو حالیت نیس، مامان هم شاید...

بیا و بشنو و برو، دلم برا خودت و خودم خیلی میسوزه!

میگی یه فرصت دیگه؟ تا کی ؟ تا کجا؟ من و تو تیکه ی هم نیستیم انقدر سعی نکن بچسبیم به هم ...

+ جانه جینگول فک نکنین من دختره غمگینی اما، به خدا دسته خودم نیس،

 تازگیا با این مدلی نوشتنم آروم میشم .... !

کمکم کنین برگردم به قبل ! اما میدونم تا خودم نخوام نمیشه ، خوب میدونم ،

 

+ فنچولکم  هفته ی پیش داغان شد...

من و دوست جونمو وسطه اتوبانه امام علی پیاده گذاشت و با جرثقیل تا خونه آوردیمش، چه شبه بدی بود اون شب، الان خوب شده خدا رو شکر، اونم یه کم جوش آورده بود! مث صاحابش

 

+  انتخاب واحده دانشگاه انجام شد، 3 روز تو هفته از صبح تا شب کلاس،

 اونم برای 17 واحد فقط، بیشتر ارائه نمیدن چون ترم بالایی نداریم!

 

مسخره س و جالب اما دارم کارمو از دست میدم، کارمو خیلی دوست دارم اما چاره ای نیس !!!!

شاید یکی دوماهی بعده سه سال کارکردنه مداوم به خودم استراحت بدم، به مغزم! به دلم.

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388 14:9 توسط مهسايي |


+ديگه دارم كم ميارم عوضي !!!

يه مدت عنده اميدواري ... چن روز بعد ...... سگ شدن و خسته شدن از زندگي

چن ديقه بعدش، با يه كلمه ي شما رو به خير و مارو به سلامت گند ميزني به همه ي چيزاي خوشگل

چرا اول زود قضاوت مي كني بعد پشيمون ميشي و ميگي ببخشيد! من اشتباه كردم ؟

چرا اين شكلي فكر ميكني..

 يه وقتايي ، تو سختيا ، دوست دارم يكي كنارم باشه و دركم كنه ! توقعه زياديه آخه ؟!!


+50  ديقه مكالمه ي تلفني توي خيابون! شب! بدونه توجه به اطراف!

بغضه زياد!اين بار برا دله ساده ي اون ...

حرفاي منطقيه جينگول، بي منطقيه طرف،‌ نميخاد بكشه كنار!

بهش گفتم من بيشتر دارم عذاب مي كشم ! گفتم تو فقط خودتو مي بيني !!!!

ميگه ميخوام بمونم ! با اينكه 99 درصد شد صد تا .... ! آخه لامصب اين عشقه يه طرفه س ...

جينگولك خودش عذاب ميكشه ،،، اصن به من چه ... به جهنننننننننم :(

دلم مي سوزه براي خودم! كاش جاي اين يه نفر ديگه اي بود....

 خدايا، چرا مامان راه نمياد ؟ يه كم درك ... يه كم ... ! همين فقط ! بابا من كه چيزي نخواستم :(


+ امشب شبه قدره ! يادمه پارسال  تا صبح هزار بار گفتم گُه خوردم و آدم ميشم ، هه !

يه نيگا كه ميكنم مي بينم هيچ تغييري نكردم

بدتر هم شدم! امشب ميخوام بخوابم كه نگم گُه خوردم و بشم بدتر از ساله قبل !

نميخام شرمنده ت شم بالاسري ! روم سياه ... (التماسه دعا براي يه جينگول )


+ داداشم هميشه ميگه ، شهريور ماهه خوبي نيس! آخه چن سال پيش شدن دوتا !!!

27 شهريور نحس ترين روزه زندگيه يه جينگول :(

جينگولك منو ياده چيزايي كه ندارم ننداز! 

هر ثانيه كه از عمرم ميگذره بيشتر نبودشو حس مي كنم ...


+ از در و ديوار مي باره برا حاجيت ! اين هكر ديگه از كجا پيداش شد آخه ؟

چرا من انقدر ساده ام و به همه اعتماد مي كنم ؟ !!




پ.ن : يه نصيحت ! لطفا گوسفند نباشيد !!! ( تازگيا با خيلي از اين گوسفنداي آدم نما طرفم )

http://e.imagehost.org/0583/f1.png http://e.imagehost.org/0910/m1.png

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 11:46 توسط مهسايي |


با این نوشته حال کردم ! عاشق پیشه نیستم و تا حالا عاشق نشدم ! اما اینو دوست دارم! جانه بچه ت یا نخون ! یا اگه میخونی کامل بخووووون !     

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده.

 داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو.

مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟!

علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند.

 علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم.

 هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات.

 دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ....

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده  ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند.

 

 پ.ن:يكي به من بگه كي بدبخت شد آخره اين داستان!

پ.ن: به بالاسري اين روزا احتياج دارم! دلتنگشم! نميخام با روزه برم سراغش! همين ...

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 11:46 توسط مهسايي |


+ چن وقت پيش انقدر سگ شده بود كه ازش بدم مي اومد! خيلي اذيت مي كرد بيخودكي!

اما الان! مهربونياش باعث ميشه بالا بيارم ....

مي ترسم ! يه وقتايي كه ندارمش دل تنگم ! اما وقتي هست دلمو ميزنه !!!

اون شب كه نبودش داشت هميشگي ميشد ،

من ، جينگول ، مهسا ،‌ با اين دله سنگه ش ! گريه كررررد :(


+ ديشب يه خوابه تكراري ولي قشنگ ديدم ! تا خوده صبح ،،، ميگفت تمامه اين 13 سال اسير بوده !

ميگفت دخملم گريه نكن من برگشتم ! تو خواب بغلش كردم!

همه فاميلايي كه يه عمره نديدمشون هم بودن.

گريه هامو دوست داشتم ! نميذاشت ادامه بدم .........  ! خوابه قشنگي بود! صبح كه بيدار شدم ،

ديدم نيست! ديدم منم و مامان هم تنهاس! اين بار واقعي گريه كردم ... كاش بود !


+ جينگولك شيطون شدم ! شيطونيام دوره اي شده، يه مدت زياد ، يه مدت انقدر كم ميشه كه خودم  تعجب مي كنم...

با مهسا جينگوله دوسال پيش فاصله گرفتم، خيلي ! اما همين مهسا رو هم دوست دارم!


+ ميخام بنويسم، مخم تو اين يه ماهه پره حرفاي نگفتنيه ! نميشه گفت! نبايد گفت !

اصن به من چه كه كي مياد و جينگولكو مي خونه ، اين شكلي نميشه ،‌ ميخام بگم ...خيلي چيزا رو 

اگه بشه نوشت ... !


+ انگار مداد رنگيهاي خدا گم شده، بي جهت نيست كه روزگارم سياه است!



پ.ن: روزه نمي گيرم ، كسي ميدونه چرا ؟!!

+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 12:3 توسط مهسايي |


 به خاطره داشتنه يه چيزي يه جورايي دل خوش شدم به بودن و ادامه دادن

 يكي گفت: مي فهممت كه براي داشتنش خوشحالي. اما بدون هر چيزي جاي خودش!!!

تو دلم گفتم: نميذارين دلمون بخوشه ؟!!

مث بچه ها با خودم قهر كردم و گفتم اصن نميخامش داشته باشمش ديگه ،،،،،

اما پشيمون شدم ،

به اين نتيجه رسيدم كه :

خيلي زوده براي اينكه هيچي نخوايم


ما بايد عادت كنيم كه هي چيزاي بيشتر بخوايم از دنيا

هي زخم بخوريم

هي دنيا به تــــُ ... مِش هم حسابمون نكنه

و ما نااميد نشيم و ............... بازم بخايييييييييييييم !!!!

اين جور وقتاس كه ميگن : رو كه نيس ، سنگ پاي قزوينه :)) 


بالاسري،

چرا آدما همش همه چي ميخوان ؟ چرا وقتي بهش ميرسن، يكي بهترشو ميخوان؟ چرا ميخوان كه داشته باشنش، وقتي كه دارَنِش، ميگن ما اون يكي رو هم ميخوايم ؟؟؟


+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 13:45 توسط مهسايي |


يكي بود يكي نبود!!! توي اين دنياي پره گُرگ، يه بابا بود با يه خونواده ي خوب!

 اين باباي قصه ي ما سه تا دختر داشت يكي از اون يكي خوشگل تر و خانوم تر.

براي بزرگ كردنه بچه هاش، خيلي خودشو به آب و آتيش زد! به قوله بعضيا، اينا رو به چنگ و دندون گرفت تا به اينجا رسيدن ... آخه محيطه زندگيه اونا خيلي كوچيك بود و حرفه مردم زياد...

گذشت و گذشت تا اينكه سنه ازدواجه دختر بزرگه ميرسه  دختره كه تازه ديپلم گرفته بود، يه خواستگاره سِمِج پيدا ميكنه كه هيچي نداره، تازه، از مرام و معرفت هم بويي نبُرده! مُعتاد بودنش هم كه ....

باباي قصه ي ما كه دخترشو خيلي دوس داشته و نميخواسته خدايي نكرده بدبخت بشه، مخالفت ميكنه و نميذاره اين ازدواج سر بگيره، طوريكه مامانه دختر هم نميتونه بابا رو راضي كنه

جالب اينجاست كه دختر هم هيچ اعتراضي نميكنه ! با اينكه پسر رو خيلي دوست داشته!

خلاصه بعده چند ماه كه اين دوتا مخفيانه با هم در ارتباط بودن به اميد اينكه يه روزي به همديگه برسن، صبره دوتاشون تموم ميشه و يه تصميمه احمقانه مي گيرن!

يه روز بعدازظهر كه دختر از پيش دانشگاهيش برميگرده، جلوي مدرسه، سواره ماشينه پسر ميشه و براي هميشه از شهرش و خونواده ش دل مي كنه!

 اون لحظه به هيچي فكر نميكنه جز پسره.....!!! اونا ازدواج ميكنن و بعده يه سال هم بچه دار ميشن !!!!

اما باباي دختر...

يه تنه با تمامه فاميله پسر در مي افته و دعوا ميكنه، كارش به زندان مي كشه و دادگاه و چندين ميليون ديه و بدهكارشدن و ...

خلاصه بگم !!! باباي قصه ي ما لِه ميشه،‌كمرش مي شكنه، نميتونه سرشو تو اون محيطه كوچيك بلند كنه، حرفه مردمو كه ميشنوه هيچ جوابي نداره....

نميتونه به هيشكي بگه كه چه درده بزرگيه كه همه روت حسابه بي غيرت باز كنن و بگن كه ...

نميتونه، نميكِشه، طاقت نمياره ...

بعد چن ماه ........ دِق مي كنه و مي ميره

 

پ.ن: عجيب، اما واقعي ...

پ.ن: روحش شاد :(

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388 11:29 توسط مهسايي |


بيداري خدا ؟!


دِ اگه نمي رفتم و جواب نميدادم كه همه شاكي ميشدن!

تو كه اونو آفريدي چرا باعث شدي كه .......!!

چيه بر و بر نيگام ميكني ها ؟ ميخاي بگي تقصيره منه؟

اعتماد به نفسش در حده لاليگاس!

چقدر بقيه رو مسخره كرد! فقط كافي بود يه نيم نيگا به خوده ... بندازه !

هه، ميگه هر چي بيشتر تو دستات .....

دارم بالا ميارم از منطِقه كثيفش ،،، آدمش كن به خاطره اون دوتا كه از دست نرن!

يه بارم چن سال پيش يه چيزايي شدا! اما اين جينگوله فلك زدت جلوشو گرفت!

ميگه من همه ي زندگيم دنباله فرصتم .... خدايا چرا من بايد اينا رو بشنوم؟! 


+ كاش ديروز نمي شد كه بشه !!!!!

+ عمرا اگه بفهمين منظورم كيه ! كه اگه بفهمين 99% تون با شاخاي دراومده از جينگولك ميرين بيرون:(

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388 12:42 توسط مهسايي |


روزگارم بدك نيست! ميگذروووووونيم كه فقط بگيم : گذشت!

 جيني جونم با تمامه بي مراميام ، مي سازه و دم نميزنه!

دلمان بسيار براي شما دوست جونيا تنگ شده بود! با باز كردنه ساسون ها هم راهي از پيش نبرديم:(

تازشم هوا خيلي خيلي گرمه و رو اعصابم داره حركت ميزنه اين گرما! خدايا هرچه سريع تر زمستونو برگردون!

اين روزا يه كم كارم زياد شده تو شركت ! اميدوارم كه بهونه ي قشنگي باشه براي ننوشتن هام!

يه چيزي، گوشام دراز نيستنا ... اما لامصب ما رو خَر فرض كرده با اين دروغه گُنده ش .... 

جينگولك بذا اونم با خيالاي خامش خوش باشه، بذا عشق دنيا رو كنه ! بعد كه همه تنهاش گذاشتن ياده جينگول بيفته و عينهو سگ پشيمون شه !

نميدونم چرا تازه گيا بعده يه مدت دوري براي همه عزيز ميشم ! اما ديگه چه فايده ؟

نمیدانم چرا با اینکه میدانم ازآن من نخواهی شد ولی با تار و پود جان برایت خانه میسازم


كاش آدم ميتونست يه كم به خودش تو زندگي استراحت بده!

كاش خدا ميشد مديرعامل و آدما هم ميشدن اعضاي هيئت مديره!

كاش همه ي تصميما رو خودش نمي گرفت فقط ، بالاسري خواستي يه تصميمه جدي بگيري قبلش يه ندا بده باشه ؟

اين روزا با ديدنه يكي دو تا از دوستاي خوبم آرامش پيدا كردم ! وجودشون تو زندگيم لازمه ! اما كافي نيست!

جينگول به همه ي شما قول ميده كه ازين پس اكتيو تر بشه مث قبل !

كاش ميتونستين ببينين جينگول تو زندگيه واقعيش، بيرون ازين دنياي مجازي! چه سگ دو اي ميزنه كه يه جينگول باقي بمونه و روزگار، حسه جينگوليزميشو ازش نگيره :)



پي نوشت : تاسهايت را دوباره بريز! اين جفت يك ارزشه دو را ندارد! به هم نخواهيم رسيد ... :(



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 10:18 توسط مهسايي |


 نوشتنم نمياد! يه جورايي كِرخت شدم! شما وبلاگيا هم كه نيستين خدا كنه بخاطره امتحاناتون باشه! چون نميتونم بنويسم يه سري زدم به  گذشته (آرشيو جينگول و تنهايياش)

+ داد زد كه چرا خشك شدي؟

قبل از اينكه فرصت كنم بگم كه سرمو نذاشته بودي ...

رفت سراغه يه خودكاره ديگه!!!!!


+ تو ويترينه زندگي به عروسكي نيگا نكن كه مال تو نيس

چون اون فقط وسوسه ت ميكنه كه اوني رو كه داري از دست بدي!!!

 فک کنم اسمش خیانت باشه نه  ؟؟ 

 آخ که چقدر این عروسکای رنگی حالمو به هم میزنن!

از بچه گی از عروسک بازی بدم می اومد!

 انگار میدونستم که نمی مونن برام! شاید منم یکی از اون عروسکا باشم که با بقیه بد تا می کنن و...


+ مثله کبریت کشیدن در باد

من به معجزه ی عشق ایمان دارم!

می کشم آخرین دانه ی کبریت را در باد!                                         

                                                                                                   هر چه بادا باد!

 

* تف به ذاته پدره بد ذاته عشق! بابا نمیخوام کبریت بکشم زوره؟ نمیخوام عاشق شم عوضی!

نمیخوام ! نمیتونم! نمیشه!

 انقدر حرفشو ننداز. سره یه موضوعه الکی رو مخم اسکیت نکن!

یه درصد بفهم ! نمی فهمی نه؟

 پس واستا و خوب نیگا کن آب شدنه ذره ذره ی مسا رو باشه؟ یادت باشه خودت خواستیا!

(شاید مخاطباي اين * چن نفر باشن، خودمم گيج شدم... )

 

+ تا حالا شده باشي ولي انگار نيستي؟
 تا حالا شده تو همين برهه از زندگيت ، نخواي ادامه بدي ولي از مُردن هم عينهو سَگ بترسي؟
تا حالا شده دلت براي يكي كه خيلي زود از دست داديش تنگ بشه و بخواي كه برگرده ولي مطمئن باشي كه برگشتي دركار نيس؟
 تا حالا شده دور و برت يه عالمه آدم بلولَن اما احساس كني كه تنهايي؟
تا حالا شده ديگه نتوني جيغ بكشي؟ بغض كني؟ گريه كني؟ از ترسه اينكه كسي بفهمه؟
تا حالا شده به آينده ت فكر كني اما مطمئن باشي كه تاريكه؟
تا حالا شده حس كني كه خيلي پَستي اما دلت برا خودت بسوزه؟
تا حالا شده به جرمه گناهه نكرده مجازات بشي؟
 تا حالا شده از زمين و آسمون برات بباره ؟ ولي نتوني به كسي اعتراض كني؟
تا حالا شده بخواي نّفس بكشي اما نتوني؟
تا حالا شده وسطه يه خيابونه شلوغ چشات ببندي و بدونه توجه به ديگرون به راهت ادامه بدي؟
تا حالا شده چن وقت فكركني طرفِت خيلي خوبه، ولي وقتي بدست بياريش بفهمي كه اونم ...... ؟
تا حالا شده تا مشكل برات پيش مياد هي خدا رو صدا كني و وقتي خَرت از پُل گذشت انگار نه انگار؟

+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388 15:40 توسط مهسايي |


+ بعده عُمري خواستيم مجردي يه هوايي بخوريم! بهم ميگه: تو كه ميدوني من مخالفم اما بازم هركاري ميخواي بكن ، بهش گفتم: يه تنوعه خيلي كوچيكيه تو زندگيم ! اينم ازم ميگيري؟ ميگه: تنوعه بزرگ داشت مي اومد تو زندگيت اما خودت نخواستي!

نتيجه ي اين گفتگو :

بسته شدنه دره اتاقه يه جينگول با شدت! پناه بردن به اتاقه هميشه تاريكش! گريه ...تمام


+ بذا گريه كنم !

تا كه قلبم آروم بگيره آرزو دارم بميره اونكه تو دستاش دستتو مي گيره ! با TeXt اين آهنگ زندگي مي كنم!


+ بعده يه ماه تمامه اين افكاره مزخرفو از خودم دور كردم ! يه روز خريت كردم و به يه نفر تو فاميل كه خيلي باهاش راحتم گفتم! حالا گير داده و بي خيال نميشه ! جونه بچه ت بي خيال اين قضيه شو ! بذار به درده خودم .... ! استرس تمامه وجودمو گرفته بفهم !


+ تا بهش ميگم داغونم و دركم كن ! ميگه يه عمره كسي منو درك نمي كنه و شروع ميكنه از خاطراته سگيه گذشته مون ميگه ، ميگم ميخام نباشم ! ميخام برم ازين زندگيه كثيف ! مي ترسيدم بگم اما گفتم : ميخوام خودكشي كنم ! ميدوني چي گفت؟ هه ! آبت كمه ! دونت كمه ! .......................... خفه شو بچه ! (جينگول تو دلش:حاضرم پاتم ببوسم  هرچي فحش بدي بازم كممه ! زندگيمي باو)


+ هميشه هر كي ميگفت چطوري تو اين چن سال تونستي نبودشو تحمل كني ! ميگفتم ديگه عادت كردم! اگه بود بايد شاخام در مي اومد و نميتونستم تحملش كنم ! ضر زدم ، بالاسري خوب ميدونه كه هر وقت اينا رو ميگفتم تو خلوتم به خودم بخاطره دروغام فحش ميدادم !

خيلي بهت احتياج دارم كاش ميشد ده پانزده سال برگردم عقب ! روزايه شايد خوب ...

يه چيزي : اگه الآن بودي .......... بي خيال كه سگي ميشم دوباره :(


+ يه نيگا به خودم و هم سنام ميندازم! چه كارايي كردم تو اين بيست سال كه اونا خوابشم نميتونن ببينن!

چه چيزايي كشيدم كه اونا ... ! بالاسري ، مگه من چن سالمه آخه؟؟؟؟؟


+ يه وقتايي آدم دوس داره يكيو كه دوستش داره بدست بياره شايد يه نيازه گذراس! اما پشيمون ميشه! چون اگه بهش برسه ديگه تو روياهاش با اون خوش نيس! ديگه بهش فكر نميكنه! ديگه .....

آخه اگه اون بياد ميشه يكي مث همه ي دوتايياي واقعي! ديگه تنوعي وجود نداره كه

نتيجه : خودتو عشقه مهسا جينگول .......


+ غروبا كناره جاده! منم و يك دله ساده ! آخه كي گفته منتظر بموني ؟ مگه مجبورت كردن؟ آخه عوضي ..... تو هم بُرو ديگه ! نميخام كسي برام بمونه مي فهمي ؟


+ يه وقتايي يه اس ام اس برات مياد كه حاضري تا صبح فقط به مفهمومش فكر كني و آخرشم عينهو خر تو گِل گير مي كني و به هيچ نتيجه اي نميرسي !


+ انگار هيچي سره جاي خودش نيس ....اونيكه بايد باشه نيس! اونيكه نبايد باشه عينهو خرچسونه بهت مي چسبه! (ميگن اين نيز بگذرد)


پ.ن: آخ كه چقد نوشتنم مياد اما همه چيو نميشه نوشت!

پ.ن: خيلي از قديمياي بلاگفا تخته كردن! چه مرگتونه آخه ؟ميام اينجا هم بايد سگ شم آيا؟

پ.ن: خدايا اين روزا رو هرچه زودتر ختمه به خير بگردان! لال از دنيا نري بلند بگو آمين !

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 12:6 توسط مهسايي |


نميدونم وبلاگه جينگول و تنهايياش چش شده يهو !

انگار براي هيشكي باز نميشه اما خودم ميتونم ببينمش!

به خاطره همين تصميم گرفتم حذفش كنم و يه سري از مطالبشو آوردم اينجا !

از اين به بعد تنهايياي جينگول تو آرشيو موضوعيه جينگولك نوشته ميشه !

يعني دوتا وبلاگمو يكي كردم .


(اسفند87)

+چته تو دختر؟

با كي داري لج ميكني؟
كم آوردي؟
يه مشكل ديگه ... بازم تكرار
مجــــــازيم داره تكراري ميشه! يه نيگا به اون اولا بكن. همه رفتن! من كي ميرم
واي نه از واقعيا كه بريدم! اگه اينجام كم بيارم
(چه ميشود مارا؟)

هي بالاسري! يه مدت بهم استراحت بده! زوم كن رو يكي ديگه

نمي كشما. گفته باشم


+ بارونه قشنگيه
دل گرفته ي مام قشنگه
اين دل ديگه دل نميشه
دله رو كندم جاش يه سنگ گنده گذاشتم
به جون مسا ميخام اين جوري نشه! اما نميتونم
مسا تو نديد بگير همه ي اينا رو باشه؟
يه كمم تقص بازياتو بذا كنار
مسا تو خوب بودي ... خوب بمون ... انگار فقط تو موندي

بذا بخنــــــــــدم خو؟؟؟؟


+ديروز: دختر همسايه شباي تابستون گاهي مي اومد روي بوم

امروز: دختر همسايه تو ماشين دوست پسرش از جلوي در خونه مون رد ميشه

و بوغ ميزنه و به  منه آس وپاس مي خنده

كجان اون بامراماي ديروز؟


+باز يه مشكل پيدا كردم اومدم سراغت... روم خيلي زياده بالاسري ميدونم

ولي به جون مسا من آدم گ ه ي نيستم! قبول كه يه وقتايي بد ميشم
اما ... من يه مدل ديگه ميخامت ! مي فهمي ؟
به چن نفر بگم براي اين مشكل دعام كنن؟
چقدر به مامان بگم نذر كنه؟
پس خودم چي؟ چرا يه تكوني نميخورم؟
تو ميدوني چمه؟ بهم بفهمون كه هنوزم مث قبل هوامو داري! بيدارم كن
يه وقتايي كه اصن ازت توقع نداشتم دستمو گرفتي و بلندم كردي
اما اينبار ازت ميخام! خودم اومدم سراغت!
ميترسم قول بدم كه آدم بشم اما بازم مث قبل ... خدايي ، بگو كه هوامو داري
هنوزم دلم كوچيكه! با يه تلنگر له ميشه ها

+داد زد كه چرا خشك شدي؟

قبل از اينكه فرصت كنم بگم كه سرمو نذاشته بودي ...

رفت سراغه يه خودكاره ديگه!!!!!


+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 11:59 توسط مهسايي |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

بازی روزگار را نمی فهمم؛
من تو را دوست دارم
تو دیگری را
دیگری مرا
و همه در آخر تنهائیم . . .

_________________________

تو یه دستش یه قلبه؛ تو دست دیگه ش یه خنجر؛ روی سینش
یه جای زخم هست،چیکه چیکه های خونم نشون میده که زخمش تازس.ولی اینکه هنوز سرپا ایستاده و زانوهاش رو زمین نیست میگه که چقدر قویه و با این بادا نمی لرزه ...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

پروفایل مهساجینگول
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387


آرشیو موضوعی

دل نوشته ها
یک تجربه
دوتایی ها
جینگولیات
دیوونه خونه
دخترونه پسرونه
جينگول و تنهايياش


پیوندها

اينجا غسالخانه است
آرامتراز نبض مرده
سكـــوت مُــرداب
mY ViEw
ســگ لرز
LoCo
نئـــو
مه/يار
واليـــوم
من و تنهايي
پسرک عاشق
آدم نمــــ ــ ـ ـا
خورشيد خانوووم
دختر دستفروش مترو
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin